خاطراتی از سه رئیس جمهور
هاشم طالب بزرگتر خبرنگاران حوزه دولت است. همه برو بچه ها خاطرات مشترک و فراواني با او از سفرهاي داخلي و خارجي روساي جمهور دوره هاي هشتم و هفتم و ششم ، پنجم و چهارم و سوم و نيز ديدارها و مراسمي که مرد اول رويداد.
رئيس جمهور بوده ، دارند. طالب پيش از انقلاب دوران مبارزه دانشجويي را تجربه کرد و پس از انقلاب شاخه دانشجويي حزب جمهوري اسلامي را سامان داده و همزمان با رياست جمهوري آيت الله خامنه اي رهبر معظم انقلاب کار ساماندهي و عملياتي کردن دايره رسانه اي نهاد رياست جمهوري و روابط عمومي اين نهاد و امور مراسم ها را آغاز کرد و 24سال در اين سنگر خدمت باقي ماند اما با خبرنگاران ماند، با وجود آن که بارها و بارها پستهاي پرزرق و برق را رد کرده بود.
طالب همزمان با ايام پرواز خبرنگاران شهيد در حادثه C-130بازنشسته شد و سخت از اين همزماني غمزده است. او خاطراتي خواندني از 3رئيس جمهور دارد.
اولين بار چطور سروکار شما و خبرنگاران به هم افتاد.
از گذشته ها و در دوران مبارزات دانشجويي عليه رژيم شاه با شهيد بهشتي آشنا بودم در آن ايام از محضر شهيد مفتح و آقاي هاشمي رفسنجاني هم بهره ها بردم.
بهمن سال 1357شهيد بهشتي را دعوت کردند که در کميته تبليغات ستاد استقبال از حضرت امام خدمت کنم و هر چه بود به يک مهندس صنايع مسووليت هماهنگ کردن امور خبرنگاران رسانه هاي داخلي و خارجي در مراسم استقبال را سپردند و من از همان زمان با خبرنگاران بودم.
بعد از پيروزي انقلاب شهيد بهشتي تکليف کردند که شاخه دانشجويي حزب جمهوري اسلامي را سامان بدهم. تا شهادت شهيد بهشتي علي رغم پيشنهادها، هيچ پست اجرايي نپذيرفتم.
چون حزب را به فرموده آن شهيد معبد مي دانستم ، ترجيح مي دادم در حزب بمانم تا رسيديم به زمان وقوع فاجعه غمبار هفتم تير. بعد دوره رياست جمهوري رهبر معظم انقلاب شروع و به من تکليف شد که دفتر روابط عمومي رياست جمهوري را سامان بدهم.
اين چگونه و با چه ساختاري شکل گرفت؟
مقطعي که ما شروع کرديم ، از نظر امنيتي زمان بدي بود. هفتم تير، هشتم شهريور، ترور شخصيت ها، ائمه جمعه و حتي مردم ، انفجارها و اين که حضرت آيت الله خامنه اي از بيمارستان آمدن رياست جمهوري جو عجيب و خاصي را ايجاد کرده بود؛ چنانچه دفتر رئيس جمهور، منزل ايشان و تشکيلات اداري رياست جمهور در يک ساختمان خلاصه شده بود. (ساختمان قرمز)، بنابراين تردد خبرنگاران خيلي با مشکل مواجه و با ديد امنيتي بسيار شديدي آميخته بود و ما هم از روابط عمومي چيزي نمي دانستيم.
معلم بزرگ ما براي سامان دادن کارهايمان شخص آقا بودند. جالب است بدانيد بچه هاي تيم حفاظت هم از آقا ياد مي گرفتند که بايد چگونه عمل کنند. حتي در موردي که من با يک خبرنگار برخوردي داشتم ، ايشان بشدت برآشفته شدند و گفتند معني ندارد. شما بايد همواره طرفدار و حامي خبرنگاران باشيد.
با گذشت زمان ، رابطه اي که ميان آقا با خبرنگاران برقرار شد تا هنوز هم کم نظير است. ايشان بلااستثنا با همه مطبوعات ، مصاحبه هاي اختصاصي داشتند و اين اتفاق پس از آن مقطع هرگز نيفتاد. آقا در عين حال همواره تاکيد مي کردند که تشکيلات نبايد عريض و طويل بشود. يک روابط عمومي داشتيم با حداکثر 10نفر نيرو و الان همان مجموعه با همان کارها به چند معاونت و ده دوازده تا اداره کل ، هر کدام با دهها نيرو تبديل شده است.
دوران بسيار شيريني بود، اما با ظلمهايي در حق رئيس جمهور نيز همراه بود.
اشاره کرديد، منزل رئيس جمهور در ساختمان اداري بود. ممکن است بيشتر توضيح دهيد؟
ايشان با خانواده تا مدتها در يک اتاق درون مجموعه اداري زندگي مي کردند. همسر رئيس جمهور وقتي از خانه بيرون مي آمدند در واقع وارد قسمت اداري مي شدند. حتي بعد که رياست جمهوري به ساختمان سفيد منتقل شد، ايشان در اتاقي چسبيده به دفترشان زندگي مي کردند و فرزندان آقا واقعا حالت زنداني داشتند؛ اما بعدها يعني 4سال پس از شروع رياست جمهوري پشت ساختمان نخست وزير 2خانه هر يک به مساحت حدود 100مترمربع پيش بيني شد که در يکي رئيس جمهور و ديگري نخست وزير با خانواده زندگي مي کردند.
تا آن موقع آقا اجازه نداده بودند منزلشان مفروش باشد و آن اتاق پوشيده از موکت بود، اما دوستان تلاش کردند آن منزل را مفروش کنند که همچنان آقا اجازه ندادند و فرشها جمع شد.
در آن زمان هم تمامي مايحتاج خانواده رئيس جمهور به وسيله يکي از خويشان ايشان به نام حسين آقا تهيه مي شد که او کوپنها را مي گرفت و ارزاق را تهيه مي کرد؛ البته حسين آقا خود مغازه داشت.
يک بار روغن تمام شده بود و کوپن هم در خانه موجود نبود که قرار بود حسين آقا روغن آزاد بخرد، اما منع شد و تا نوبت کوپن بعد، روغن در آن خانواده نبود. پول برق و آب و تلفن آن خانه هرگز به غير از حساب شخصي رئيس جمهور پرداخت نشد.
آقا حتي هر روز ظهر که در دفترشان ناهار مي خوردند، مثل همه کارکنان نهاد، پول ناهار خود را مي پرداختند. من از آيت الله جوادي آملي شنيدم که پس از دوره رياست جمهوري با آقا جلسه داشتند و فرزند ارشد رهبر معظم انقلاب يعني آقا مصطفي که شاگرد آقاي آملي بودند نيز حضور داشتند تا اين که موقع ناهار مي شود، جناب آقاي آملي عنوان مي کنند کار اداري هم با آقا دارند و به اين گونه آقا مي فرمايند که ناهار بياورند، اما به آقا مصطفي مي گويند چون کار اداري است و وقت ناهار هم هست شما مي توانيد برويد.
از زمان رياست جمهوري ، آقا مسعود دبستاني ، آقا مجتبي راهنمايي و آقا مصطفي دبيرستاني بودند و به ترتيب ساعت 11، 12/30 و 30/14 تعطيل مي شدند.
به دليل مسائل امنيتي بايد اينها را با يک محافظ از مدرسه به خانه مي آوردند و آقا دستور داده بودند تنها يک پيکان و آن هم با يک سرويس اين کار را انجام بدهد و آقا مسعود و آقا مجتبي هر روز منتظر مي ماندند تا مدرسه آقا مصطفي تعطيل شود و بعد هر سه به خانه مي آمدند.
آيا از روزهاي داخلي در آن مقطع خاطره اي داريد؟
سال 1363در سفر چهارمحال بختياري در مسيري که با بالگرد طي مي کرديم ، يک آبادي ديده مي شد که آقا گفتند در اين روستا بنشينيم.
بعد فهميديم اسم اين روستا سرآقا سيد است و هرگز طي سالها محور ارتباطي با شهر نداشته است و ساکنان روستا تا آن روز رنگ شهر، ماشين و... را نديده بودند. بالگرد که نشست مردم اول ترسيدند و بعد نزديک شدند.
از محل فرود بايد يک دره سنگلاخ را طي مي کرديم تا به روستا برسيم. مردم روستا آمدند و گفتند بياييد کول ما تا برويم. خب ما استنکاف کرديم. بعد مردم روستا روي زمين خوابيدند تا پاي کسي روي سنگلاخ نباشد و از روي بدن اينها عبور از دره انجام شود و آقا اعتراض کردند که چرا شما اين کارها را انجام مي دهيد و يکي از مردم گفت سالها پيش (معلوم شد پيش از انقلاب) بخشداري به آنجا رفته و از آنها خواسته وي را کول کنند.
بعد ما فهميديم آنها متوجه نبودند که رئيس جمهور به روستايشان آمده و احترامي که مي گذاشتند به دليل سيادت و روحانيت آقا بوده است. آقا در روستا روي زمين نشستند و زماني طول کشيد که اهالي صندلي اي را که ظاهرا تنها صندلي موجود در روستا بود آوردند.
آقا پرسيدند چه مشکلي داريد. يکي از آنها گفت بعيد است در خصوص مشکل ما شما بتوانيد کاري بکنيد که آقا گفتند حالا بيان کنيد، شايد توانستيم کاري بکنيم و آنها اسم دزدي را بيان کردند. گفتند او 3قاطر آنها را دزديده است که اين بزرگترين مشکل آن روستا بود.
فرمانده ژاندارمري همان جا بود که آقا دستور دادند اين دزد پيدا شود. يک روز بعد دزد دستگير شده بود. وقتي آقا قصد داشتند روستا را ترک کنند، مردم گفتند يک خواهش ديگر هم دارند و گفتند چند زوج در روستا هستند که ده پانزده سال است با هم زندگي مي کنند و چون عاقد نداشته ايم آنها عقد نشده اند و شما برايشان خطبه عقد بخوانيد.
آقا فرمودند همان لفظ ايجاب و قبول که جاري شده عقد هم جاري شده و مشکلي وجود ندارد. يکي از روستايي ها در ميان خبرنگاران آمده و گفته بود که دخترم بزرگ است و خانه ندارم و اگر به اين آقا بگويم مشکل حل خواهد شد؟
ما گفتيم با چقدر مي تواني خانه بخري. گفت پولش نمي رسد و بعد از اصرار ما، در نهايت گفت هزار تومان ، که بچه ها نفري 100تومان ، 200تومان جمع کرديم و 200توماني هم اضافه آمد که گفتيم با اين هم جهيزيه براي دخترت تهيه کن.
پس از آن سفر پزشک مقيم به روستا اعزام و راه احداث و خلاصه آباد شد.
يکي ديگر از برنامه رهبر معظم انقلاب در زمان رياست جمهوري ديدار با خانواده هاي شهدا بود که البته هنوز هم ادامه دارد. آيا در اين زمينه خاطره اي داريد؟
بله ، يک برنامه ثابت ايشان اين بود که هر شب جمعه با لباس مبدل و ماشين مبدل ، حتي گاهي تاکسي و وانت بار به منزل خانواده شهدا سرکشي مي کردند؛ البته ايشان از همان آغاز اجازه ندادند اين رويداد رسانه اي شود. يک بار به خيابان پيروزي ، منطقه 13آبان رفتيم.
نرسيده به چهارراه کوکاکولا به منزل شهداي افراسياب رفتيم. آن خانواده 4شهيد به انقلاب تقديم کرده بودند و پسر پنجمشان هم مجروح شده بود. آقا به مادر شهيد گفتند: من خدمت حضرت امام بوده ام و بحث شما بود. ايشان فرمودند پسر پنجم شما ديگر به جبهه نرود؛ اما مادر اين شهدا ناگهان برافروخته شد و پاسخ داد: شما چه مي گوييد؟ مگر بچه مال من است.
بچه را خدا داده ، دين خدا هم در خطر است و اين فرزند ما هم بايد برود.
من از شما اصلا توقع چنين درخواستي نداشتم.
همه مات مانديم و آقا هم. اين مادر 4دلاور به دين خدا تقديم کرد و همچنان مستحکم و استوار است. در ملاقات ها با خانواده هاي شهدا، آقا و ما درس مي گرفتيم. آنها معلم بودند و بقيه تلميذ. آقا هرگز از برنامه عيادت از خانواده شهدا غافل نشدند. خب از سفرهاي خارجي و خاطرات آن بگوييد.
در سفر پاکستان وقتي آقا وارد شهر لاهور شدند اتفاق عجيبي افتاد. همه ما جا خورده بوديم ، حتي خود پاکستاني ها، حتي خود ضيائالحق که در آن سفر آقا را همراهي مي کرد.
قرار بود آقا با همراهي رئيس جمهور پاکستان از فرودگاه اين شهر به مزار اقبال لاهوري (مسيري به طول فرودگاه مهرآباد تا ميدان امام حسين ) بروند و زماني حدود يک ربع ساعت براي طي اين مسير پيش بيني شده بود، اما طي اين مسير 4ساعت طول کشيد، زيرا در آن روز بدون هيچ پيش بيني و تبليغات و اعلام وسيع قبلي مردم لاهور استقبال عظيم و باشکوهي از آقا کردند؛ استقبالي در حجم همان استقبالي که روز ورود امام (ره) به وطن از ايشان شد.
جمعيت در مسيري به طول حدود 15کيلومتر جا گرفته بود و بيشتر اوقات خودروي حامل دو رئيس جمهور را جمعيت روي دست بلند مي کرد. دولت پاکستان هراسان شده بود، چون از رئيس جمهور کشوري ديگر چنين استقبال عجيبي شده بود. آنها تا توانستند کوشيدند گروه خبرنگاران ايراني قادر نباشند اين صحنه باشکوه را منعکس کنند. ايراد امنيتي تراشيدند و از اين قبيل و اما ما رفتيم يک جيپ روباز را که 4نيروي کار کنار آن بودند تصاحب کرديم ، بچه ها فيلم و عکس گرفتند که پخش شد.
به خاطر دارم که چندين مرتبه پيش آمد که اين جيپ از فرط فشار جمعيت روي دو چرخ راه مي رفت. بچه هاي کيهان ، اطلاعات ، ابرار و ايرنا هنوز به خاطر دارند که مردم لاهور شعار مي دادند: درود بر خامنه اي ، مرگ بر ضياالحق. اوضاع وحشتناک امنيتي به وجود آمده بود، اما لطف و رحمت الهي شامل ما شده بود که جان سالم به در برديم.
گفتند سفارش آقا در زمان رياست جمهوري اين بود که تشکيلات ، عريض و طويل نباشد. آيا اين رويه تا آخر دوره دوم ادامه داشت؟
بله ، دقيقا اين رويه مراعات شد. من به شما بگويم که آن زمان فقط يک مسوول در دفتر خودرو، منشي و راننده داشت و او آقاي ميرسليم ، مشاور رئيس جمهور بود. در اين 8ساله نه اضافه کاري در کار بود نه خودرو و امکانات فراتر از معمول که الان معمول شده است ، در حالي 18ساعت کار مي کرديم و ماشين ها هم همه پيکان بود.
پيکان هايي که فقط خواجه حافظ شيرازي آنها را هل نداده بود. من و بقيه دوستان براي کارهاي اداري از ماشين شخصي خودمان استفاده مي کرديم، حتي ترديد داشتيم که براي بنزين آن از اداره کوپن بگيريم. من به شما بگويم که اگر در پيشگاه الهي در قبال درياي گناهانم چيزي براي پيشکش داشته باشم همان 8سال خدمت کنار آقاست.
پس از آخرين دوره رياست جمهوري و رحلت حضرت امام (ره) يک دوره کاري 40روزه عجيبي هم داشتيم و آن روزي چند ديدار آقا به عنوان رهبر انقلاب در ديدار با اقشار مختلف مردم بود که در اين مدت از اقصا نقاط کشور مي آمدند، يک کار شبانه روزي با کمترين امکانات.
برسيم به دوره رياست جمهوري آقاي هاشمي رفسنجاني.
خب آن 40روز که به مراسم تنفيذ رئيس جمهور جديد رسيد و آقا به من دستور دادند که همچنان در رياست جمهوري بمانم و کار را ادامه دهم ، 8سال هم در خدمت آقاي هاشمي بوديم.
در اين دوره کوشيديم در حوزه دولت براي خبرنگاران شرايط امن و مناسبي فراهم آوريم. بويژه آن که در زمان ايشان نسبتا سفرها بيشتر بود و افتتاح پروژه ها فراوان.
در ضمن تغيير تشکيلات با حذف نخست وزير به وجود آمد و کار رئيس جمهور هم بيشتر شده بود و روابط عمومي وسيع شد و معاونت هاي ادارات جديد زيادتر شدند. حضور خبرنگاران به دليل بيشتر شدن رسانه ها پررنگ تر شده بود. آقاي هاشمي خيلي دقيق بودند بخصوص در بازديدها.
در سفري به کرمان از نمايشگاه توانمندي هاي استان بازديد کردند که قرار بود يک ساعت زمان صرف اين بازديد شود. ما ساعت 8رفتيم ، اما تا ساعت 12شب بازديد ادامه داشت و همه از حال رفته بودند و ما رفتيم گفتيم آقا همه خسته شده اند. تمام کنيد و ايشان گفتند شما مي خواهيد برويد، برويد من هستم.
من در تمام اين 8سال هرگز نديدم خستگي در وجود ايشان معني داشته باشد. به ياد دارم يک خبرنگار خارجي از ايشان پرسيد رمز موفقيت شما در چيست و ايشان پاسخ دادند من تنها با يک ربع و حداکثر نيم ساعت خواب نيمروزي هرگز خستگي را به خود راه نداده ام.
ايشان در هر شرايطي در نيمروز ابايشان را زير سرشان مي گذاشتند و يک ربع و حداکثر نيم ساعت مي خوابيدند. حافظه عجيبي در آمار و ارقام داشتند و هميشه در بازديدها مچ مي گرفتند و بسادگي از گزارش هاي مقامات نمي گذشتند. آقاي هاشمي با وجود اين که بعضي بيان مي کنند بسيار بسيار رووف است ، در تمام اين مدت حتي يک بار نديدم عصباني شود و شايد بتوانم بگويم که رافت ايشان آنقدر زياد بود که گاهي به نقطه ضعف تبديل مي شد.
از دوره رياست جمهوري آقاي خاتمي بگوييد.
اين دوران عجيب و غريب بود. آقاي خاتمي با مشي خود توانستند بسياري از کساني را که از انقلاب رميده بودند به آغوش انقلاب بازگردانند. رسانه ها رشد جهشي داشتند. قريب سي چهل رسانه داشتيم.
در سفرهاي خارجي هميشه جرياني ملموس وجود داشت که بر آن بود ايشان را در موضع اپوزيسيون نظام معرفي کند، اما آقاي خاتمي در همه مصاحبه هايش جانانه پايبندي خود بر اصول را به اثبات مي رساند.
آقاي خاتمي در دفاع از ولايت هيچ گاه کوتاه نيامد.آقاي خاتمي در مواجهه با خبرنگاران روحيه عجيبي داشت. به خاطر دارم که گاهي به من مي گفتند امروز اصلا حاضر نيستم مصاحبه کنم و ما هم مي آمديم به خبرنگاران مي گفتيم ، اما وقتي به محوطه هاشم طالب بزرگتر خبرنگاران حوزه دولت است. همه برو بچه ها خاطرات مشترک و فراواني با او از سفرهاي داخلي و خارجي روساي جمهور دوره هاي هشتم و هفتم و ششم ، پنجم و چهارم و سوم و نيز ديدارها و مراسمي که مرد اول رويداد.
رئيس جمهور بوده ، دارند. طالب پيش از انقلاب دوران مبارزه دانشجويي را تجربه کرد و پس از انقلاب شاخه دانشجويي حزب جمهوري اسلامي را سامان داده و همزمان با رياست جمهوري آيت الله خامنه اي رهبر معظم انقلاب کار ساماندهي و عملياتي کردن دايره رسانه اي نهاد رياست جمهوري و روابط عمومي اين نهاد و امور مراسم ها را آغاز کرد و 24سال در اين سنگر خدمت باقي ماند اما با خبرنگاران ماند، با وجود آن که بارها و بارها پستهاي پرزرق و برق را رد کرده بود.
طالب همزمان با ايام پرواز خبرنگاران شهيد در حادثه C-130بازنشسته شد و سخت از اين همزماني غمزده است. او خاطراتي خواندني از 3رئيس جمهور دارد.
اولين بار چطور سروکار شما و خبرنگاران به هم افتاد.
از گذشته ها و در دوران مبارزات دانشجويي عليه رژيم شاه با شهيد بهشتي آشنا بودم در آن ايام از محضر شهيد مفتح و آقاي هاشمي رفسنجاني هم بهره ها بردم.
بهمن سال 1357شهيد بهشتي را دعوت کردند که در کميته تبليغات ستاد استقبال از حضرت امام خدمت کنم و هر چه بود به يک مهندس صنايع مسووليت هماهنگ کردن امور خبرنگاران رسانه هاي داخلي و خارجي در مراسم استقبال را سپردند و من از همان زمان با خبرنگاران بودم.
بعد از پيروزي انقلاب شهيد بهشتي تکليف کردند که شاخه دانشجويي حزب جمهوري اسلامي را سامان بدهم. تا شهادت شهيد بهشتي علي رغم پيشنهادها، هيچ پست اجرايي نپذيرفتم.
چون حزب را به فرموده آن شهيد معبد مي دانستم ، ترجيح مي دادم در حزب بمانم تا رسيديم به زمان وقوع فاجعه غمبار هفتم تير. بعد دوره رياست جمهوري رهبر معظم انقلاب شروع و به من تکليف شد که دفتر روابط عمومي رياست جمهوري را سامان بدهم.
اين چگونه و با چه ساختاري شکل گرفت؟
مقطعي که ما شروع کرديم ، از نظر امنيتي زمان بدي بود. هفتم تير، هشتم شهريور، ترور شخصيت ها، ائمه جمعه و حتي مردم ، انفجارها و اين که حضرت آيت الله خامنه اي از بيمارستان آمدن رياست جمهوري جو عجيب و خاصي را ايجاد کرده بود؛ چنانچه دفتر رئيس جمهور، منزل ايشان و تشکيلات اداري رياست جمهور در يک ساختمان خلاصه شده بود. (ساختمان قرمز)، بنابراين تردد خبرنگاران خيلي با مشکل مواجه و با ديد امنيتي بسيار شديدي آميخته بود و ما هم از روابط عمومي چيزي نمي دانستيم.
معلم بزرگ ما براي سامان دادن کارهايمان شخص آقا بودند. جالب است بدانيد بچه هاي تيم حفاظت هم از آقا ياد مي گرفتند که بايد چگونه عمل کنند. حتي در موردي که من با يک خبرنگار برخوردي داشتم ، ايشان بشدت برآشفته شدند و گفتند معني ندارد. شما بايد همواره طرفدار و حامي خبرنگاران باشيد.
با گذشت زمان ، رابطه اي که ميان آقا با خبرنگاران برقرار شد تا هنوز هم کم نظير است. ايشان بلااستثنا با همه مطبوعات ، مصاحبه هاي اختصاصي داشتند و اين اتفاق پس از آن مقطع هرگز نيفتاد. آقا در عين حال همواره تاکيد مي کردند که تشکيلات نبايد عريض و طويل بشود. يک روابط عمومي داشتيم با حداکثر 10نفر نيرو و الان همان مجموعه با همان کارها به چند معاونت و ده دوازده تا اداره کل ، هر کدام با دهها نيرو تبديل شده است.
دوران بسيار شيريني بود، اما با ظلمهايي در حق رئيس جمهور نيز همراه بود.
اشاره کرديد، منزل رئيس جمهور در ساختمان اداري بود. ممکن است بيشتر توضيح دهيد؟
ايشان با خانواده تا مدتها در يک اتاق درون مجموعه اداري زندگي مي کردند. همسر رئيس جمهور وقتي از خانه بيرون مي آمدند در واقع وارد قسمت اداري مي شدند. حتي بعد که رياست جمهوري به ساختمان سفيد منتقل شد، ايشان در اتاقي چسبيده به دفترشان زندگي مي کردند و فرزندان آقا واقعا حالت زنداني داشتند؛ اما بعدها يعني 4سال پس از شروع رياست جمهوري پشت ساختمان نخست وزير 2خانه هر يک به مساحت حدود 100مترمربع پيش بيني شد که در يکي رئيس جمهور و ديگري نخست وزير با خانواده زندگي مي کردند.
تا آن موقع آقا اجازه نداده بودند منزلشان مفروش باشد و آن اتاق پوشيده از موکت بود، اما دوستان تلاش کردند آن منزل را مفروش کنند که همچنان آقا اجازه ندادند و فرشها جمع شد.
در آن زمان هم تمامي مايحتاج خانواده رئيس جمهور به وسيله يکي از خويشان ايشان به نام حسين آقا تهيه مي شد که او کوپنها را مي گرفت و ارزاق را تهيه مي کرد؛ البته حسين آقا خود مغازه داشت.
يک بار روغن تمام شده بود و کوپن هم در خانه موجود نبود که قرار بود حسين آقا روغن آزاد بخرد، اما منع شد و تا نوبت کوپن بعد، روغن در آن خانواده نبود. پول برق و آب و تلفن آن خانه هرگز به غير از حساب شخصي رئيس جمهور پرداخت نشد.
آقا حتي هر روز ظهر که در دفترشان ناهار مي خوردند، مثل همه کارکنان نهاد، پول ناهار خود را مي پرداختند. من از آيت الله جوادي آملي شنيدم که پس از دوره رياست جمهوري با آقا جلسه داشتند و فرزند ارشد رهبر معظم انقلاب يعني آقا مصطفي که شاگرد آقاي آملي بودند نيز حضور داشتند تا اين که موقع ناهار مي شود، جناب آقاي آملي عنوان مي کنند کار اداري هم با آقا دارند و به اين گونه آقا مي فرمايند که ناهار بياورند، اما به آقا مصطفي مي گويند چون کار اداري است و وقت ناهار هم هست شما مي توانيد برويد.
از زمان رياست جمهوري ، آقا مسعود دبستاني ، آقا مجتبي راهنمايي و آقا مصطفي دبيرستاني بودند و به ترتيب ساعت 11، 12/30 و 30/14 تعطيل مي شدند.
به دليل مسائل امنيتي بايد اينها را با يک محافظ از مدرسه به خانه مي آوردند و آقا دستور داده بودند تنها يک پيکان و آن هم با يک سرويس اين کار را انجام بدهد و آقا مسعود و آقا مجتبي هر روز منتظر مي ماندند تا مدرسه آقا مصطفي تعطيل شود و بعد هر سه به خانه مي آمدند.
آيا از روزهاي داخلي در آن مقطع خاطره اي داريد؟
سال 1363در سفر چهارمحال بختياري در مسيري که با بالگرد طي مي کرديم ، يک آبادي ديده مي شد که آقا گفتند در اين روستا بنشينيم.
بعد فهميديم اسم اين روستا سرآقا سيد است و هرگز طي سالها محور ارتباطي با شهر نداشته است و ساکنان روستا تا آن روز رنگ شهر، ماشين و... را نديده بودند. بالگرد که نشست مردم اول ترسيدند و بعد نزديک شدند.
از محل فرود بايد يک دره سنگلاخ را طي مي کرديم تا به روستا برسيم. مردم روستا آمدند و گفتند بياييد کول ما تا برويم. خب ما استنکاف کرديم. بعد مردم روستا روي زمين خوابيدند تا پاي کسي روي سنگلاخ نباشد و از روي بدن اينها عبور از دره انجام شود و آقا اعتراض کردند که چرا شما اين کارها را انجام مي دهيد و يکي از مردم گفت سالها پيش (معلوم شد پيش از انقلاب) بخشداري به آنجا رفته و از آنها خواسته وي را کول کنند.
بعد ما فهميديم آنها متوجه نبودند که رئيس جمهور به روستايشان آمده و احترامي که مي گذاشتند به دليل سيادت و روحانيت آقا بوده است. آقا در روستا روي زمين نشستند و زماني طول کشيد که اهالي صندلي اي را که ظاهرا تنها صندلي موجود در روستا بود آوردند.
آقا پرسيدند چه مشکلي داريد. يکي از آنها گفت بعيد است در خصوص مشکل ما شما بتوانيد کاري بکنيد که آقا گفتند حالا بيان کنيد، شايد توانستيم کاري بکنيم و آنها اسم دزدي را بيان کردند. گفتند او 3قاطر آنها را دزديده است که اين بزرگترين مشکل آن روستا بود.
فرمانده ژاندارمري همان جا بود که آقا دستور دادند اين دزد پيدا شود. يک روز بعد دزد دستگير شده بود. وقتي آقا قصد داشتند روستا را ترک کنند، مردم گفتند يک خواهش ديگر هم دارند و گفتند چند زوج در روستا هستند که ده پانزده سال است با هم زندگي مي کنند و چون عاقد نداشته ايم آنها عقد نشده اند و شما برايشان خطبه عقد بخوانيد.
آقا فرمودند همان لفظ ايجاب و قبول که جاري شده عقد هم جاري شده و مشکلي وجود ندارد. يکي از روستايي ها در ميان خبرنگاران آمده و گفته بود که دخترم بزرگ است و خانه ندارم و اگر به اين آقا بگويم مشکل حل خواهد شد؟
ما گفتيم با چقدر مي تواني خانه بخري. گفت پولش نمي رسد و بعد از اصرار ما، در نهايت گفت هزار تومان ، که بچه ها نفري 100تومان ، 200تومان جمع کرديم و 200توماني هم اضافه آمد که گفتيم با اين هم جهيزيه براي دخترت تهيه کن.
پس از آن سفر پزشک مقيم به روستا اعزام و راه احداث و خلاصه آباد شد.
يکي ديگر از برنامه رهبر معظم انقلاب در زمان رياست جمهوري ديدار با خانواده هاي شهدا بود که البته هنوز هم ادامه دارد. آيا در اين زمينه خاطره اي داريد؟
بله ، يک برنامه ثابت ايشان اين بود که هر شب جمعه با لباس مبدل و ماشين مبدل ، حتي گاهي تاکسي و وانت بار به منزل خانواده شهدا سرکشي مي کردند؛ البته ايشان از همان آغاز اجازه ندادند اين رويداد رسانه اي شود. يک بار به خيابان پيروزي ، منطقه 13آبان رفتيم.
نرسيده به چهارراه کوکاکولا به منزل شهداي افراسياب رفتيم. آن خانواده 4شهيد به انقلاب تقديم کرده بودند و پسر پنجمشان هم مجروح شده بود. آقا به مادر شهيد گفتند: من خدمت حضرت امام بوده ام و بحث شما بود. ايشان فرمودند پسر پنجم شما ديگر به جبهه نرود؛ اما مادر اين شهدا ناگهان برافروخته شد و پاسخ داد: شما چه مي گوييد؟ مگر بچه مال من است.
بچه را خدا داده ، دين خدا هم در خطر است و اين فرزند ما هم بايد برود.
من از شما اصلا توقع چنين درخواستي نداشتم.
همه مات مانديم و آقا هم. اين مادر 4دلاور به دين خدا تقديم کرد و همچنان مستحکم و استوار است. در ملاقات ها با خانواده هاي شهدا، آقا و ما درس مي گرفتيم. آنها معلم بودند و بقيه تلميذ. آقا هرگز از برنامه عيادت از خانواده شهدا غافل نشدند. خب از سفرهاي خارجي و خاطرات آن بگوييد.
در سفر پاکستان وقتي آقا وارد شهر لاهور شدند اتفاق عجيبي افتاد. همه ما جا خورده بوديم ، حتي خود پاکستاني ها، حتي خود ضيائالحق که در آن سفر آقا را همراهي مي کرد.
قرار بود آقا با همراهي رئيس جمهور پاکستان از فرودگاه اين شهر به مزار اقبال لاهوري (مسيري به طول فرودگاه مهرآباد تا ميدان امام حسين ) بروند و زماني حدود يک ربع ساعت براي طي اين مسير پيش بيني شده بود، اما طي اين مسير 4ساعت طول کشيد، زيرا در آن روز بدون هيچ پيش بيني و تبليغات و اعلام وسيع قبلي مردم لاهور استقبال عظيم و باشکوهي از آقا کردند؛ استقبالي در حجم همان استقبالي که روز ورود امام (ره) به وطن از ايشان شد.
جمعيت در مسيري به طول حدود 15کيلومتر جا گرفته بود و بيشتر اوقات خودروي حامل دو رئيس جمهور را جمعيت روي دست بلند مي کرد. دولت پاکستان هراسان شده بود، چون از رئيس جمهور کشوري ديگر چنين استقبال عجيبي شده بود. آنها تا توانستند کوشيدند گروه خبرنگاران ايراني قادر نباشند اين صحنه باشکوه را منعکس کنند. ايراد امنيتي تراشيدند و از اين قبيل و اما ما رفتيم يک جيپ روباز را که 4نيروي کار کنار آن بودند تصاحب کرديم ، بچه ها فيلم و عکس گرفتند که پخش شد.
به خاطر دارم که چندين مرتبه پيش آمد که اين جيپ از فرط فشار جمعيت روي دو چرخ راه مي رفت. بچه هاي کيهان ، اطلاعات ، ابرار و ايرنا هنوز به خاطر دارند که مردم لاهور شعار مي دادند: درود بر خامنه اي ، مرگ بر ضياالحق. اوضاع وحشتناک امنيتي به وجود آمده بود، اما لطف و رحمت الهي شامل ما شده بود که جان سالم به در برديم.
گفتند سفارش آقا در زمان رياست جمهوري اين بود که تشکيلات ، عريض و طويل نباشد. آيا اين رويه تا آخر دوره دوم ادامه داشت؟
بله ، دقيقا اين رويه مراعات شد. من به شما بگويم که آن زمان فقط يک مسوول در دفتر خودرو، منشي و راننده داشت و او آقاي ميرسليم ، مشاور رئيس جمهور بود. در اين 8ساله نه اضافه کاري در کار بود نه خودرو و امکانات فراتر از معمول که الان معمول شده است ، در حالي 18ساعت کار مي کرديم و ماشين ها هم همه پيکان بود.
پيکان هايي که فقط خواجه حافظ شيرازي آنها را هل نداده بود. من و بقيه دوستان براي کارهاي اداري از ماشين شخصي خودمان استفاده مي کرديم، حتي ترديد داشتيم که براي بنزين آن از اداره کوپن بگيريم. من به شما بگويم که اگر در پيشگاه الهي در قبال درياي گناهانم چيزي براي پيشکش داشته باشم همان 8سال خدمت کنار آقاست.
پس از آخرين دوره رياست جمهوري و رحلت حضرت امام (ره) يک دوره کاري 40روزه عجيبي هم داشتيم و آن روزي چند ديدار آقا به عنوان رهبر انقلاب در ديدار با اقشار مختلف مردم بود که در اين مدت از اقصا نقاط کشور مي آمدند، يک کار شبانه روزي با کمترين امکانات.
برسيم به دوره رياست جمهوري آقاي هاشمي رفسنجاني.
خب آن 40روز که به مراسم تنفيذ رئيس جمهور جديد رسيد و آقا به من دستور دادند که همچنان در رياست جمهوري بمانم و کار را ادامه دهم ، 8سال هم در خدمت آقاي هاشمي بوديم.
در اين دوره کوشيديم در حوزه دولت براي خبرنگاران شرايط امن و مناسبي فراهم آوريم. بويژه آن که در زمان ايشان نسبتا سفرها بيشتر بود و افتتاح پروژه ها فراوان.
در ضمن تغيير تشکيلات با حذف نخست وزير به وجود آمد و کار رئيس جمهور هم بيشتر شده بود و روابط عمومي وسيع شد و معاونت هاي ادارات جديد زيادتر شدند. حضور خبرنگاران به دليل بيشتر شدن رسانه ها پررنگ تر شده بود. آقاي هاشمي خيلي دقيق بودند بخصوص در بازديدها.
در سفري به کرمان از نمايشگاه توانمندي هاي استان بازديد کردند که قرار بود يک ساعت زمان صرف اين بازديد شود. ما ساعت 8رفتيم ، اما تا ساعت 12شب بازديد ادامه داشت و همه از حال رفته بودند و ما رفتيم گفتيم آقا همه خسته شده اند. تمام کنيد و ايشان گفتند شما مي خواهيد برويد، برويد من هستم.
من در تمام اين 8سال هرگز نديدم خستگي در وجود ايشان معني داشته باشد. به ياد دارم يک خبرنگار خارجي از ايشان پرسيد رمز موفقيت شما در چيست و ايشان پاسخ دادند من تنها با يک ربع و حداکثر نيم ساعت خواب نيمروزي هرگز خستگي را به خود راه نداده ام.
ايشان در هر شرايطي در نيمروز ابايشان را زير سرشان مي گذاشتند و يک ربع و حداکثر نيم ساعت مي خوابيدند. حافظه عجيبي در آمار و ارقام داشتند و هميشه در بازديدها مچ مي گرفتند و بسادگي از گزارش هاي مقامات نمي گذشتند. آقاي هاشمي با وجود اين که بعضي بيان مي کنند بسيار بسيار رووف است ، در تمام اين مدت حتي يک بار نديدم عصباني شود و شايد بتوانم بگويم که رافت ايشان آنقدر زياد بود که گاهي به نقطه ضعف تبديل مي شد.
از دوره رياست جمهوري آقاي خاتمي بگوييد.
اين دوران عجيب و غريب بود. آقاي خاتمي با مشي خود توانستند بسياري از کساني را که از انقلاب رميده بودند به آغوش انقلاب بازگردانند. رسانه ها رشد جهشي داشتند. قريب سي چهل رسانه داشتيم.
در سفرهاي خارجي هميشه جرياني ملموس وجود داشت که بر آن بود ايشان را در موضع اپوزيسيون نظام معرفي کند، اما آقاي خاتمي در همه مصاحبه هايش جانانه پايبندي خود بر اصول را به اثبات مي رساند.
آقاي خاتمي در دفاع از ولايت هيچ گاه کوتاه نيامد.آقاي خاتمي در مواجهه با خبرنگاران روحيه عجيبي داشت. به خاطر دارم که گاهي به من مي گفتند امروز اصلا حاضر نيستم مصاحبه کنم و ما هم مي آمديم به خبرنگاران مي گفتيم ، اما وقتي به محوطه يعني محل حضور خبرنگاران مي آمدند، يک ساعت و بلکه بيشتر با خبرنگاران مصاحبه مي کردند.
سفر فرانسوي آقاي خاتمي حاضر بود در اين زمينه توضيح دهيد.
خوب يک بخش اين سفر مربوط به ضيافت شام بود که آقاي خاتمي با رسم اين ضيافت که سرو شدن شراب بود مخالفت کرد و آنها اين ضيافت را تبديل به عصرانه کردند و اين فرانسوي ها بودند که مي خواستند به هر حال اين برنامه با چنين تغييري انجام شود.
اما اتفاق جالبتر اين سفر از قضا مربوط به علاقه عجيب آقاي خاتمي به خبرنگاران است. در کاخ اليزه وقتي شيراک آمد آقاي خاتمي را همراهي کند، در نزديکي ماشين ، خبرنگاران آقاي خاتمي را مخاطب قرار دادند و رئيس جمهور ما با آن اخلاق حسنه اي که داشت ايستاد تا به سوالات خبرنگاران پاسخ دهد و اين توقف شايد بيش از 30دقيقه طول کشيد و در اين شرايط شيراک تمام اين مدت را در کنار آقاي خاتمي ايستاد که اين اقدام او با پروتکل همخوان نبود و علاوه بر اين شيراک تا نزديکي ماشين ، آقاي خاتمي را مشايعت کرد که اين اقدام او هم همخوان با پروتکل نبود.
در سفر اول آقاي خاتمي به نيويورک هم عجيب مقامات غربي غيرغربي مجذوب ايشان بودند. از ياد نمي برم که بارها ديدم کلينتون و آلبرايت در راهروهاي سازمان ملل هر ايراني را که مي ديدند با او احوالپرسي مي کردند تا زمينه براي دست دادن کلينتون با آقاي خاتمي فراهم آيد.
يعني محل حضور خبرنگاران مي آمدند، يک ساعت و بلکه بيشتر با خبرنگاران مصاحبه مي کردند.
سفر فرانسوي آقاي خاتمي حاضر بود در اين زمينه توضيح دهيد.
خوب يک بخش اين سفر مربوط به ضيافت شام بود که آقاي خاتمي با رسم اين ضيافت که سرو شدن شراب بود مخالفت کرد و آنها اين ضيافت را تبديل به عصرانه کردند و اين فرانسوي ها بودند که مي خواستند به هر حال اين برنامه با چنين تغييري انجام شود.
اما اتفاق جالبتر اين سفر از قضا مربوط به علاقه عجيب آقاي خاتمي به خبرنگاران است. در کاخ اليزه وقتي شيراک آمد آقاي خاتمي را همراهي کند، در نزديکي ماشين ، خبرنگاران آقاي خاتمي را مخاطب قرار دادند و رئيس جمهور ما با آن اخلاق حسنه اي که داشت ايستاد تا به سوالات خبرنگاران پاسخ دهد و اين توقف شايد بيش از 30دقيقه طول کشيد و در اين شرايط شيراک تمام اين مدت را در کنار آقاي خاتمي ايستاد که اين اقدام او با پروتکل همخوان نبود و علاوه بر اين شيراک تا نزديکي ماشين ، آقاي خاتمي را مشايعت کرد که اين اقدام او هم همخوان با پروتکل نبود.
در سفر اول آقاي خاتمي به نيويورک هم عجيب مقامات غربي غيرغربي مجذوب ايشان بودند. از ياد نمي برم که بارها ديدم کلينتون و آلبرايت در راهروهاي سازمان ملل هر ايراني را که مي ديدند با او احوالپرسي مي کردند تا زمينه براي دست دادن کلينتون با آقاي خاتمي فراهم آيد.
رئيس جمهور بوده ، دارند. طالب پيش از انقلاب دوران مبارزه دانشجويي را تجربه کرد و پس از انقلاب شاخه دانشجويي حزب جمهوري اسلامي را سامان داده و همزمان با رياست جمهوري آيت الله خامنه اي رهبر معظم انقلاب کار ساماندهي و عملياتي کردن دايره رسانه اي نهاد رياست جمهوري و روابط عمومي اين نهاد و امور مراسم ها را آغاز کرد و 24سال در اين سنگر خدمت باقي ماند اما با خبرنگاران ماند، با وجود آن که بارها و بارها پستهاي پرزرق و برق را رد کرده بود.
طالب همزمان با ايام پرواز خبرنگاران شهيد در حادثه C-130بازنشسته شد و سخت از اين همزماني غمزده است. او خاطراتي خواندني از 3رئيس جمهور دارد.
اولين بار چطور سروکار شما و خبرنگاران به هم افتاد.
از گذشته ها و در دوران مبارزات دانشجويي عليه رژيم شاه با شهيد بهشتي آشنا بودم در آن ايام از محضر شهيد مفتح و آقاي هاشمي رفسنجاني هم بهره ها بردم.
بهمن سال 1357شهيد بهشتي را دعوت کردند که در کميته تبليغات ستاد استقبال از حضرت امام خدمت کنم و هر چه بود به يک مهندس صنايع مسووليت هماهنگ کردن امور خبرنگاران رسانه هاي داخلي و خارجي در مراسم استقبال را سپردند و من از همان زمان با خبرنگاران بودم.
بعد از پيروزي انقلاب شهيد بهشتي تکليف کردند که شاخه دانشجويي حزب جمهوري اسلامي را سامان بدهم. تا شهادت شهيد بهشتي علي رغم پيشنهادها، هيچ پست اجرايي نپذيرفتم.
چون حزب را به فرموده آن شهيد معبد مي دانستم ، ترجيح مي دادم در حزب بمانم تا رسيديم به زمان وقوع فاجعه غمبار هفتم تير. بعد دوره رياست جمهوري رهبر معظم انقلاب شروع و به من تکليف شد که دفتر روابط عمومي رياست جمهوري را سامان بدهم.
اين چگونه و با چه ساختاري شکل گرفت؟
مقطعي که ما شروع کرديم ، از نظر امنيتي زمان بدي بود. هفتم تير، هشتم شهريور، ترور شخصيت ها، ائمه جمعه و حتي مردم ، انفجارها و اين که حضرت آيت الله خامنه اي از بيمارستان آمدن رياست جمهوري جو عجيب و خاصي را ايجاد کرده بود؛ چنانچه دفتر رئيس جمهور، منزل ايشان و تشکيلات اداري رياست جمهور در يک ساختمان خلاصه شده بود. (ساختمان قرمز)، بنابراين تردد خبرنگاران خيلي با مشکل مواجه و با ديد امنيتي بسيار شديدي آميخته بود و ما هم از روابط عمومي چيزي نمي دانستيم.
معلم بزرگ ما براي سامان دادن کارهايمان شخص آقا بودند. جالب است بدانيد بچه هاي تيم حفاظت هم از آقا ياد مي گرفتند که بايد چگونه عمل کنند. حتي در موردي که من با يک خبرنگار برخوردي داشتم ، ايشان بشدت برآشفته شدند و گفتند معني ندارد. شما بايد همواره طرفدار و حامي خبرنگاران باشيد.
با گذشت زمان ، رابطه اي که ميان آقا با خبرنگاران برقرار شد تا هنوز هم کم نظير است. ايشان بلااستثنا با همه مطبوعات ، مصاحبه هاي اختصاصي داشتند و اين اتفاق پس از آن مقطع هرگز نيفتاد. آقا در عين حال همواره تاکيد مي کردند که تشکيلات نبايد عريض و طويل بشود. يک روابط عمومي داشتيم با حداکثر 10نفر نيرو و الان همان مجموعه با همان کارها به چند معاونت و ده دوازده تا اداره کل ، هر کدام با دهها نيرو تبديل شده است.
دوران بسيار شيريني بود، اما با ظلمهايي در حق رئيس جمهور نيز همراه بود.
اشاره کرديد، منزل رئيس جمهور در ساختمان اداري بود. ممکن است بيشتر توضيح دهيد؟
ايشان با خانواده تا مدتها در يک اتاق درون مجموعه اداري زندگي مي کردند. همسر رئيس جمهور وقتي از خانه بيرون مي آمدند در واقع وارد قسمت اداري مي شدند. حتي بعد که رياست جمهوري به ساختمان سفيد منتقل شد، ايشان در اتاقي چسبيده به دفترشان زندگي مي کردند و فرزندان آقا واقعا حالت زنداني داشتند؛ اما بعدها يعني 4سال پس از شروع رياست جمهوري پشت ساختمان نخست وزير 2خانه هر يک به مساحت حدود 100مترمربع پيش بيني شد که در يکي رئيس جمهور و ديگري نخست وزير با خانواده زندگي مي کردند.
تا آن موقع آقا اجازه نداده بودند منزلشان مفروش باشد و آن اتاق پوشيده از موکت بود، اما دوستان تلاش کردند آن منزل را مفروش کنند که همچنان آقا اجازه ندادند و فرشها جمع شد.
در آن زمان هم تمامي مايحتاج خانواده رئيس جمهور به وسيله يکي از خويشان ايشان به نام حسين آقا تهيه مي شد که او کوپنها را مي گرفت و ارزاق را تهيه مي کرد؛ البته حسين آقا خود مغازه داشت.
يک بار روغن تمام شده بود و کوپن هم در خانه موجود نبود که قرار بود حسين آقا روغن آزاد بخرد، اما منع شد و تا نوبت کوپن بعد، روغن در آن خانواده نبود. پول برق و آب و تلفن آن خانه هرگز به غير از حساب شخصي رئيس جمهور پرداخت نشد.
آقا حتي هر روز ظهر که در دفترشان ناهار مي خوردند، مثل همه کارکنان نهاد، پول ناهار خود را مي پرداختند. من از آيت الله جوادي آملي شنيدم که پس از دوره رياست جمهوري با آقا جلسه داشتند و فرزند ارشد رهبر معظم انقلاب يعني آقا مصطفي که شاگرد آقاي آملي بودند نيز حضور داشتند تا اين که موقع ناهار مي شود، جناب آقاي آملي عنوان مي کنند کار اداري هم با آقا دارند و به اين گونه آقا مي فرمايند که ناهار بياورند، اما به آقا مصطفي مي گويند چون کار اداري است و وقت ناهار هم هست شما مي توانيد برويد.
از زمان رياست جمهوري ، آقا مسعود دبستاني ، آقا مجتبي راهنمايي و آقا مصطفي دبيرستاني بودند و به ترتيب ساعت 11، 12/30 و 30/14 تعطيل مي شدند.
به دليل مسائل امنيتي بايد اينها را با يک محافظ از مدرسه به خانه مي آوردند و آقا دستور داده بودند تنها يک پيکان و آن هم با يک سرويس اين کار را انجام بدهد و آقا مسعود و آقا مجتبي هر روز منتظر مي ماندند تا مدرسه آقا مصطفي تعطيل شود و بعد هر سه به خانه مي آمدند.
آيا از روزهاي داخلي در آن مقطع خاطره اي داريد؟
سال 1363در سفر چهارمحال بختياري در مسيري که با بالگرد طي مي کرديم ، يک آبادي ديده مي شد که آقا گفتند در اين روستا بنشينيم.
بعد فهميديم اسم اين روستا سرآقا سيد است و هرگز طي سالها محور ارتباطي با شهر نداشته است و ساکنان روستا تا آن روز رنگ شهر، ماشين و... را نديده بودند. بالگرد که نشست مردم اول ترسيدند و بعد نزديک شدند.
از محل فرود بايد يک دره سنگلاخ را طي مي کرديم تا به روستا برسيم. مردم روستا آمدند و گفتند بياييد کول ما تا برويم. خب ما استنکاف کرديم. بعد مردم روستا روي زمين خوابيدند تا پاي کسي روي سنگلاخ نباشد و از روي بدن اينها عبور از دره انجام شود و آقا اعتراض کردند که چرا شما اين کارها را انجام مي دهيد و يکي از مردم گفت سالها پيش (معلوم شد پيش از انقلاب) بخشداري به آنجا رفته و از آنها خواسته وي را کول کنند.
بعد ما فهميديم آنها متوجه نبودند که رئيس جمهور به روستايشان آمده و احترامي که مي گذاشتند به دليل سيادت و روحانيت آقا بوده است. آقا در روستا روي زمين نشستند و زماني طول کشيد که اهالي صندلي اي را که ظاهرا تنها صندلي موجود در روستا بود آوردند.
آقا پرسيدند چه مشکلي داريد. يکي از آنها گفت بعيد است در خصوص مشکل ما شما بتوانيد کاري بکنيد که آقا گفتند حالا بيان کنيد، شايد توانستيم کاري بکنيم و آنها اسم دزدي را بيان کردند. گفتند او 3قاطر آنها را دزديده است که اين بزرگترين مشکل آن روستا بود.
فرمانده ژاندارمري همان جا بود که آقا دستور دادند اين دزد پيدا شود. يک روز بعد دزد دستگير شده بود. وقتي آقا قصد داشتند روستا را ترک کنند، مردم گفتند يک خواهش ديگر هم دارند و گفتند چند زوج در روستا هستند که ده پانزده سال است با هم زندگي مي کنند و چون عاقد نداشته ايم آنها عقد نشده اند و شما برايشان خطبه عقد بخوانيد.
آقا فرمودند همان لفظ ايجاب و قبول که جاري شده عقد هم جاري شده و مشکلي وجود ندارد. يکي از روستايي ها در ميان خبرنگاران آمده و گفته بود که دخترم بزرگ است و خانه ندارم و اگر به اين آقا بگويم مشکل حل خواهد شد؟
ما گفتيم با چقدر مي تواني خانه بخري. گفت پولش نمي رسد و بعد از اصرار ما، در نهايت گفت هزار تومان ، که بچه ها نفري 100تومان ، 200تومان جمع کرديم و 200توماني هم اضافه آمد که گفتيم با اين هم جهيزيه براي دخترت تهيه کن.
پس از آن سفر پزشک مقيم به روستا اعزام و راه احداث و خلاصه آباد شد.
يکي ديگر از برنامه رهبر معظم انقلاب در زمان رياست جمهوري ديدار با خانواده هاي شهدا بود که البته هنوز هم ادامه دارد. آيا در اين زمينه خاطره اي داريد؟
بله ، يک برنامه ثابت ايشان اين بود که هر شب جمعه با لباس مبدل و ماشين مبدل ، حتي گاهي تاکسي و وانت بار به منزل خانواده شهدا سرکشي مي کردند؛ البته ايشان از همان آغاز اجازه ندادند اين رويداد رسانه اي شود. يک بار به خيابان پيروزي ، منطقه 13آبان رفتيم.
نرسيده به چهارراه کوکاکولا به منزل شهداي افراسياب رفتيم. آن خانواده 4شهيد به انقلاب تقديم کرده بودند و پسر پنجمشان هم مجروح شده بود. آقا به مادر شهيد گفتند: من خدمت حضرت امام بوده ام و بحث شما بود. ايشان فرمودند پسر پنجم شما ديگر به جبهه نرود؛ اما مادر اين شهدا ناگهان برافروخته شد و پاسخ داد: شما چه مي گوييد؟ مگر بچه مال من است.
بچه را خدا داده ، دين خدا هم در خطر است و اين فرزند ما هم بايد برود.
من از شما اصلا توقع چنين درخواستي نداشتم.
همه مات مانديم و آقا هم. اين مادر 4دلاور به دين خدا تقديم کرد و همچنان مستحکم و استوار است. در ملاقات ها با خانواده هاي شهدا، آقا و ما درس مي گرفتيم. آنها معلم بودند و بقيه تلميذ. آقا هرگز از برنامه عيادت از خانواده شهدا غافل نشدند. خب از سفرهاي خارجي و خاطرات آن بگوييد.
در سفر پاکستان وقتي آقا وارد شهر لاهور شدند اتفاق عجيبي افتاد. همه ما جا خورده بوديم ، حتي خود پاکستاني ها، حتي خود ضيائالحق که در آن سفر آقا را همراهي مي کرد.
قرار بود آقا با همراهي رئيس جمهور پاکستان از فرودگاه اين شهر به مزار اقبال لاهوري (مسيري به طول فرودگاه مهرآباد تا ميدان امام حسين ) بروند و زماني حدود يک ربع ساعت براي طي اين مسير پيش بيني شده بود، اما طي اين مسير 4ساعت طول کشيد، زيرا در آن روز بدون هيچ پيش بيني و تبليغات و اعلام وسيع قبلي مردم لاهور استقبال عظيم و باشکوهي از آقا کردند؛ استقبالي در حجم همان استقبالي که روز ورود امام (ره) به وطن از ايشان شد.
جمعيت در مسيري به طول حدود 15کيلومتر جا گرفته بود و بيشتر اوقات خودروي حامل دو رئيس جمهور را جمعيت روي دست بلند مي کرد. دولت پاکستان هراسان شده بود، چون از رئيس جمهور کشوري ديگر چنين استقبال عجيبي شده بود. آنها تا توانستند کوشيدند گروه خبرنگاران ايراني قادر نباشند اين صحنه باشکوه را منعکس کنند. ايراد امنيتي تراشيدند و از اين قبيل و اما ما رفتيم يک جيپ روباز را که 4نيروي کار کنار آن بودند تصاحب کرديم ، بچه ها فيلم و عکس گرفتند که پخش شد.
به خاطر دارم که چندين مرتبه پيش آمد که اين جيپ از فرط فشار جمعيت روي دو چرخ راه مي رفت. بچه هاي کيهان ، اطلاعات ، ابرار و ايرنا هنوز به خاطر دارند که مردم لاهور شعار مي دادند: درود بر خامنه اي ، مرگ بر ضياالحق. اوضاع وحشتناک امنيتي به وجود آمده بود، اما لطف و رحمت الهي شامل ما شده بود که جان سالم به در برديم.
گفتند سفارش آقا در زمان رياست جمهوري اين بود که تشکيلات ، عريض و طويل نباشد. آيا اين رويه تا آخر دوره دوم ادامه داشت؟
بله ، دقيقا اين رويه مراعات شد. من به شما بگويم که آن زمان فقط يک مسوول در دفتر خودرو، منشي و راننده داشت و او آقاي ميرسليم ، مشاور رئيس جمهور بود. در اين 8ساله نه اضافه کاري در کار بود نه خودرو و امکانات فراتر از معمول که الان معمول شده است ، در حالي 18ساعت کار مي کرديم و ماشين ها هم همه پيکان بود.
پيکان هايي که فقط خواجه حافظ شيرازي آنها را هل نداده بود. من و بقيه دوستان براي کارهاي اداري از ماشين شخصي خودمان استفاده مي کرديم، حتي ترديد داشتيم که براي بنزين آن از اداره کوپن بگيريم. من به شما بگويم که اگر در پيشگاه الهي در قبال درياي گناهانم چيزي براي پيشکش داشته باشم همان 8سال خدمت کنار آقاست.
پس از آخرين دوره رياست جمهوري و رحلت حضرت امام (ره) يک دوره کاري 40روزه عجيبي هم داشتيم و آن روزي چند ديدار آقا به عنوان رهبر انقلاب در ديدار با اقشار مختلف مردم بود که در اين مدت از اقصا نقاط کشور مي آمدند، يک کار شبانه روزي با کمترين امکانات.
برسيم به دوره رياست جمهوري آقاي هاشمي رفسنجاني.
خب آن 40روز که به مراسم تنفيذ رئيس جمهور جديد رسيد و آقا به من دستور دادند که همچنان در رياست جمهوري بمانم و کار را ادامه دهم ، 8سال هم در خدمت آقاي هاشمي بوديم.
در اين دوره کوشيديم در حوزه دولت براي خبرنگاران شرايط امن و مناسبي فراهم آوريم. بويژه آن که در زمان ايشان نسبتا سفرها بيشتر بود و افتتاح پروژه ها فراوان.
در ضمن تغيير تشکيلات با حذف نخست وزير به وجود آمد و کار رئيس جمهور هم بيشتر شده بود و روابط عمومي وسيع شد و معاونت هاي ادارات جديد زيادتر شدند. حضور خبرنگاران به دليل بيشتر شدن رسانه ها پررنگ تر شده بود. آقاي هاشمي خيلي دقيق بودند بخصوص در بازديدها.
در سفري به کرمان از نمايشگاه توانمندي هاي استان بازديد کردند که قرار بود يک ساعت زمان صرف اين بازديد شود. ما ساعت 8رفتيم ، اما تا ساعت 12شب بازديد ادامه داشت و همه از حال رفته بودند و ما رفتيم گفتيم آقا همه خسته شده اند. تمام کنيد و ايشان گفتند شما مي خواهيد برويد، برويد من هستم.
من در تمام اين 8سال هرگز نديدم خستگي در وجود ايشان معني داشته باشد. به ياد دارم يک خبرنگار خارجي از ايشان پرسيد رمز موفقيت شما در چيست و ايشان پاسخ دادند من تنها با يک ربع و حداکثر نيم ساعت خواب نيمروزي هرگز خستگي را به خود راه نداده ام.
ايشان در هر شرايطي در نيمروز ابايشان را زير سرشان مي گذاشتند و يک ربع و حداکثر نيم ساعت مي خوابيدند. حافظه عجيبي در آمار و ارقام داشتند و هميشه در بازديدها مچ مي گرفتند و بسادگي از گزارش هاي مقامات نمي گذشتند. آقاي هاشمي با وجود اين که بعضي بيان مي کنند بسيار بسيار رووف است ، در تمام اين مدت حتي يک بار نديدم عصباني شود و شايد بتوانم بگويم که رافت ايشان آنقدر زياد بود که گاهي به نقطه ضعف تبديل مي شد.
از دوره رياست جمهوري آقاي خاتمي بگوييد.
اين دوران عجيب و غريب بود. آقاي خاتمي با مشي خود توانستند بسياري از کساني را که از انقلاب رميده بودند به آغوش انقلاب بازگردانند. رسانه ها رشد جهشي داشتند. قريب سي چهل رسانه داشتيم.
در سفرهاي خارجي هميشه جرياني ملموس وجود داشت که بر آن بود ايشان را در موضع اپوزيسيون نظام معرفي کند، اما آقاي خاتمي در همه مصاحبه هايش جانانه پايبندي خود بر اصول را به اثبات مي رساند.
آقاي خاتمي در دفاع از ولايت هيچ گاه کوتاه نيامد.آقاي خاتمي در مواجهه با خبرنگاران روحيه عجيبي داشت. به خاطر دارم که گاهي به من مي گفتند امروز اصلا حاضر نيستم مصاحبه کنم و ما هم مي آمديم به خبرنگاران مي گفتيم ، اما وقتي به محوطه هاشم طالب بزرگتر خبرنگاران حوزه دولت است. همه برو بچه ها خاطرات مشترک و فراواني با او از سفرهاي داخلي و خارجي روساي جمهور دوره هاي هشتم و هفتم و ششم ، پنجم و چهارم و سوم و نيز ديدارها و مراسمي که مرد اول رويداد.
رئيس جمهور بوده ، دارند. طالب پيش از انقلاب دوران مبارزه دانشجويي را تجربه کرد و پس از انقلاب شاخه دانشجويي حزب جمهوري اسلامي را سامان داده و همزمان با رياست جمهوري آيت الله خامنه اي رهبر معظم انقلاب کار ساماندهي و عملياتي کردن دايره رسانه اي نهاد رياست جمهوري و روابط عمومي اين نهاد و امور مراسم ها را آغاز کرد و 24سال در اين سنگر خدمت باقي ماند اما با خبرنگاران ماند، با وجود آن که بارها و بارها پستهاي پرزرق و برق را رد کرده بود.
طالب همزمان با ايام پرواز خبرنگاران شهيد در حادثه C-130بازنشسته شد و سخت از اين همزماني غمزده است. او خاطراتي خواندني از 3رئيس جمهور دارد.
اولين بار چطور سروکار شما و خبرنگاران به هم افتاد.
از گذشته ها و در دوران مبارزات دانشجويي عليه رژيم شاه با شهيد بهشتي آشنا بودم در آن ايام از محضر شهيد مفتح و آقاي هاشمي رفسنجاني هم بهره ها بردم.
بهمن سال 1357شهيد بهشتي را دعوت کردند که در کميته تبليغات ستاد استقبال از حضرت امام خدمت کنم و هر چه بود به يک مهندس صنايع مسووليت هماهنگ کردن امور خبرنگاران رسانه هاي داخلي و خارجي در مراسم استقبال را سپردند و من از همان زمان با خبرنگاران بودم.
بعد از پيروزي انقلاب شهيد بهشتي تکليف کردند که شاخه دانشجويي حزب جمهوري اسلامي را سامان بدهم. تا شهادت شهيد بهشتي علي رغم پيشنهادها، هيچ پست اجرايي نپذيرفتم.
چون حزب را به فرموده آن شهيد معبد مي دانستم ، ترجيح مي دادم در حزب بمانم تا رسيديم به زمان وقوع فاجعه غمبار هفتم تير. بعد دوره رياست جمهوري رهبر معظم انقلاب شروع و به من تکليف شد که دفتر روابط عمومي رياست جمهوري را سامان بدهم.
اين چگونه و با چه ساختاري شکل گرفت؟
مقطعي که ما شروع کرديم ، از نظر امنيتي زمان بدي بود. هفتم تير، هشتم شهريور، ترور شخصيت ها، ائمه جمعه و حتي مردم ، انفجارها و اين که حضرت آيت الله خامنه اي از بيمارستان آمدن رياست جمهوري جو عجيب و خاصي را ايجاد کرده بود؛ چنانچه دفتر رئيس جمهور، منزل ايشان و تشکيلات اداري رياست جمهور در يک ساختمان خلاصه شده بود. (ساختمان قرمز)، بنابراين تردد خبرنگاران خيلي با مشکل مواجه و با ديد امنيتي بسيار شديدي آميخته بود و ما هم از روابط عمومي چيزي نمي دانستيم.
معلم بزرگ ما براي سامان دادن کارهايمان شخص آقا بودند. جالب است بدانيد بچه هاي تيم حفاظت هم از آقا ياد مي گرفتند که بايد چگونه عمل کنند. حتي در موردي که من با يک خبرنگار برخوردي داشتم ، ايشان بشدت برآشفته شدند و گفتند معني ندارد. شما بايد همواره طرفدار و حامي خبرنگاران باشيد.
با گذشت زمان ، رابطه اي که ميان آقا با خبرنگاران برقرار شد تا هنوز هم کم نظير است. ايشان بلااستثنا با همه مطبوعات ، مصاحبه هاي اختصاصي داشتند و اين اتفاق پس از آن مقطع هرگز نيفتاد. آقا در عين حال همواره تاکيد مي کردند که تشکيلات نبايد عريض و طويل بشود. يک روابط عمومي داشتيم با حداکثر 10نفر نيرو و الان همان مجموعه با همان کارها به چند معاونت و ده دوازده تا اداره کل ، هر کدام با دهها نيرو تبديل شده است.
دوران بسيار شيريني بود، اما با ظلمهايي در حق رئيس جمهور نيز همراه بود.
اشاره کرديد، منزل رئيس جمهور در ساختمان اداري بود. ممکن است بيشتر توضيح دهيد؟
ايشان با خانواده تا مدتها در يک اتاق درون مجموعه اداري زندگي مي کردند. همسر رئيس جمهور وقتي از خانه بيرون مي آمدند در واقع وارد قسمت اداري مي شدند. حتي بعد که رياست جمهوري به ساختمان سفيد منتقل شد، ايشان در اتاقي چسبيده به دفترشان زندگي مي کردند و فرزندان آقا واقعا حالت زنداني داشتند؛ اما بعدها يعني 4سال پس از شروع رياست جمهوري پشت ساختمان نخست وزير 2خانه هر يک به مساحت حدود 100مترمربع پيش بيني شد که در يکي رئيس جمهور و ديگري نخست وزير با خانواده زندگي مي کردند.
تا آن موقع آقا اجازه نداده بودند منزلشان مفروش باشد و آن اتاق پوشيده از موکت بود، اما دوستان تلاش کردند آن منزل را مفروش کنند که همچنان آقا اجازه ندادند و فرشها جمع شد.
در آن زمان هم تمامي مايحتاج خانواده رئيس جمهور به وسيله يکي از خويشان ايشان به نام حسين آقا تهيه مي شد که او کوپنها را مي گرفت و ارزاق را تهيه مي کرد؛ البته حسين آقا خود مغازه داشت.
يک بار روغن تمام شده بود و کوپن هم در خانه موجود نبود که قرار بود حسين آقا روغن آزاد بخرد، اما منع شد و تا نوبت کوپن بعد، روغن در آن خانواده نبود. پول برق و آب و تلفن آن خانه هرگز به غير از حساب شخصي رئيس جمهور پرداخت نشد.
آقا حتي هر روز ظهر که در دفترشان ناهار مي خوردند، مثل همه کارکنان نهاد، پول ناهار خود را مي پرداختند. من از آيت الله جوادي آملي شنيدم که پس از دوره رياست جمهوري با آقا جلسه داشتند و فرزند ارشد رهبر معظم انقلاب يعني آقا مصطفي که شاگرد آقاي آملي بودند نيز حضور داشتند تا اين که موقع ناهار مي شود، جناب آقاي آملي عنوان مي کنند کار اداري هم با آقا دارند و به اين گونه آقا مي فرمايند که ناهار بياورند، اما به آقا مصطفي مي گويند چون کار اداري است و وقت ناهار هم هست شما مي توانيد برويد.
از زمان رياست جمهوري ، آقا مسعود دبستاني ، آقا مجتبي راهنمايي و آقا مصطفي دبيرستاني بودند و به ترتيب ساعت 11، 12/30 و 30/14 تعطيل مي شدند.
به دليل مسائل امنيتي بايد اينها را با يک محافظ از مدرسه به خانه مي آوردند و آقا دستور داده بودند تنها يک پيکان و آن هم با يک سرويس اين کار را انجام بدهد و آقا مسعود و آقا مجتبي هر روز منتظر مي ماندند تا مدرسه آقا مصطفي تعطيل شود و بعد هر سه به خانه مي آمدند.
آيا از روزهاي داخلي در آن مقطع خاطره اي داريد؟
سال 1363در سفر چهارمحال بختياري در مسيري که با بالگرد طي مي کرديم ، يک آبادي ديده مي شد که آقا گفتند در اين روستا بنشينيم.
بعد فهميديم اسم اين روستا سرآقا سيد است و هرگز طي سالها محور ارتباطي با شهر نداشته است و ساکنان روستا تا آن روز رنگ شهر، ماشين و... را نديده بودند. بالگرد که نشست مردم اول ترسيدند و بعد نزديک شدند.
از محل فرود بايد يک دره سنگلاخ را طي مي کرديم تا به روستا برسيم. مردم روستا آمدند و گفتند بياييد کول ما تا برويم. خب ما استنکاف کرديم. بعد مردم روستا روي زمين خوابيدند تا پاي کسي روي سنگلاخ نباشد و از روي بدن اينها عبور از دره انجام شود و آقا اعتراض کردند که چرا شما اين کارها را انجام مي دهيد و يکي از مردم گفت سالها پيش (معلوم شد پيش از انقلاب) بخشداري به آنجا رفته و از آنها خواسته وي را کول کنند.
بعد ما فهميديم آنها متوجه نبودند که رئيس جمهور به روستايشان آمده و احترامي که مي گذاشتند به دليل سيادت و روحانيت آقا بوده است. آقا در روستا روي زمين نشستند و زماني طول کشيد که اهالي صندلي اي را که ظاهرا تنها صندلي موجود در روستا بود آوردند.
آقا پرسيدند چه مشکلي داريد. يکي از آنها گفت بعيد است در خصوص مشکل ما شما بتوانيد کاري بکنيد که آقا گفتند حالا بيان کنيد، شايد توانستيم کاري بکنيم و آنها اسم دزدي را بيان کردند. گفتند او 3قاطر آنها را دزديده است که اين بزرگترين مشکل آن روستا بود.
فرمانده ژاندارمري همان جا بود که آقا دستور دادند اين دزد پيدا شود. يک روز بعد دزد دستگير شده بود. وقتي آقا قصد داشتند روستا را ترک کنند، مردم گفتند يک خواهش ديگر هم دارند و گفتند چند زوج در روستا هستند که ده پانزده سال است با هم زندگي مي کنند و چون عاقد نداشته ايم آنها عقد نشده اند و شما برايشان خطبه عقد بخوانيد.
آقا فرمودند همان لفظ ايجاب و قبول که جاري شده عقد هم جاري شده و مشکلي وجود ندارد. يکي از روستايي ها در ميان خبرنگاران آمده و گفته بود که دخترم بزرگ است و خانه ندارم و اگر به اين آقا بگويم مشکل حل خواهد شد؟
ما گفتيم با چقدر مي تواني خانه بخري. گفت پولش نمي رسد و بعد از اصرار ما، در نهايت گفت هزار تومان ، که بچه ها نفري 100تومان ، 200تومان جمع کرديم و 200توماني هم اضافه آمد که گفتيم با اين هم جهيزيه براي دخترت تهيه کن.
پس از آن سفر پزشک مقيم به روستا اعزام و راه احداث و خلاصه آباد شد.
يکي ديگر از برنامه رهبر معظم انقلاب در زمان رياست جمهوري ديدار با خانواده هاي شهدا بود که البته هنوز هم ادامه دارد. آيا در اين زمينه خاطره اي داريد؟
بله ، يک برنامه ثابت ايشان اين بود که هر شب جمعه با لباس مبدل و ماشين مبدل ، حتي گاهي تاکسي و وانت بار به منزل خانواده شهدا سرکشي مي کردند؛ البته ايشان از همان آغاز اجازه ندادند اين رويداد رسانه اي شود. يک بار به خيابان پيروزي ، منطقه 13آبان رفتيم.
نرسيده به چهارراه کوکاکولا به منزل شهداي افراسياب رفتيم. آن خانواده 4شهيد به انقلاب تقديم کرده بودند و پسر پنجمشان هم مجروح شده بود. آقا به مادر شهيد گفتند: من خدمت حضرت امام بوده ام و بحث شما بود. ايشان فرمودند پسر پنجم شما ديگر به جبهه نرود؛ اما مادر اين شهدا ناگهان برافروخته شد و پاسخ داد: شما چه مي گوييد؟ مگر بچه مال من است.
بچه را خدا داده ، دين خدا هم در خطر است و اين فرزند ما هم بايد برود.
من از شما اصلا توقع چنين درخواستي نداشتم.
همه مات مانديم و آقا هم. اين مادر 4دلاور به دين خدا تقديم کرد و همچنان مستحکم و استوار است. در ملاقات ها با خانواده هاي شهدا، آقا و ما درس مي گرفتيم. آنها معلم بودند و بقيه تلميذ. آقا هرگز از برنامه عيادت از خانواده شهدا غافل نشدند. خب از سفرهاي خارجي و خاطرات آن بگوييد.
در سفر پاکستان وقتي آقا وارد شهر لاهور شدند اتفاق عجيبي افتاد. همه ما جا خورده بوديم ، حتي خود پاکستاني ها، حتي خود ضيائالحق که در آن سفر آقا را همراهي مي کرد.
قرار بود آقا با همراهي رئيس جمهور پاکستان از فرودگاه اين شهر به مزار اقبال لاهوري (مسيري به طول فرودگاه مهرآباد تا ميدان امام حسين ) بروند و زماني حدود يک ربع ساعت براي طي اين مسير پيش بيني شده بود، اما طي اين مسير 4ساعت طول کشيد، زيرا در آن روز بدون هيچ پيش بيني و تبليغات و اعلام وسيع قبلي مردم لاهور استقبال عظيم و باشکوهي از آقا کردند؛ استقبالي در حجم همان استقبالي که روز ورود امام (ره) به وطن از ايشان شد.
جمعيت در مسيري به طول حدود 15کيلومتر جا گرفته بود و بيشتر اوقات خودروي حامل دو رئيس جمهور را جمعيت روي دست بلند مي کرد. دولت پاکستان هراسان شده بود، چون از رئيس جمهور کشوري ديگر چنين استقبال عجيبي شده بود. آنها تا توانستند کوشيدند گروه خبرنگاران ايراني قادر نباشند اين صحنه باشکوه را منعکس کنند. ايراد امنيتي تراشيدند و از اين قبيل و اما ما رفتيم يک جيپ روباز را که 4نيروي کار کنار آن بودند تصاحب کرديم ، بچه ها فيلم و عکس گرفتند که پخش شد.
به خاطر دارم که چندين مرتبه پيش آمد که اين جيپ از فرط فشار جمعيت روي دو چرخ راه مي رفت. بچه هاي کيهان ، اطلاعات ، ابرار و ايرنا هنوز به خاطر دارند که مردم لاهور شعار مي دادند: درود بر خامنه اي ، مرگ بر ضياالحق. اوضاع وحشتناک امنيتي به وجود آمده بود، اما لطف و رحمت الهي شامل ما شده بود که جان سالم به در برديم.
گفتند سفارش آقا در زمان رياست جمهوري اين بود که تشکيلات ، عريض و طويل نباشد. آيا اين رويه تا آخر دوره دوم ادامه داشت؟
بله ، دقيقا اين رويه مراعات شد. من به شما بگويم که آن زمان فقط يک مسوول در دفتر خودرو، منشي و راننده داشت و او آقاي ميرسليم ، مشاور رئيس جمهور بود. در اين 8ساله نه اضافه کاري در کار بود نه خودرو و امکانات فراتر از معمول که الان معمول شده است ، در حالي 18ساعت کار مي کرديم و ماشين ها هم همه پيکان بود.
پيکان هايي که فقط خواجه حافظ شيرازي آنها را هل نداده بود. من و بقيه دوستان براي کارهاي اداري از ماشين شخصي خودمان استفاده مي کرديم، حتي ترديد داشتيم که براي بنزين آن از اداره کوپن بگيريم. من به شما بگويم که اگر در پيشگاه الهي در قبال درياي گناهانم چيزي براي پيشکش داشته باشم همان 8سال خدمت کنار آقاست.
پس از آخرين دوره رياست جمهوري و رحلت حضرت امام (ره) يک دوره کاري 40روزه عجيبي هم داشتيم و آن روزي چند ديدار آقا به عنوان رهبر انقلاب در ديدار با اقشار مختلف مردم بود که در اين مدت از اقصا نقاط کشور مي آمدند، يک کار شبانه روزي با کمترين امکانات.
برسيم به دوره رياست جمهوري آقاي هاشمي رفسنجاني.
خب آن 40روز که به مراسم تنفيذ رئيس جمهور جديد رسيد و آقا به من دستور دادند که همچنان در رياست جمهوري بمانم و کار را ادامه دهم ، 8سال هم در خدمت آقاي هاشمي بوديم.
در اين دوره کوشيديم در حوزه دولت براي خبرنگاران شرايط امن و مناسبي فراهم آوريم. بويژه آن که در زمان ايشان نسبتا سفرها بيشتر بود و افتتاح پروژه ها فراوان.
در ضمن تغيير تشکيلات با حذف نخست وزير به وجود آمد و کار رئيس جمهور هم بيشتر شده بود و روابط عمومي وسيع شد و معاونت هاي ادارات جديد زيادتر شدند. حضور خبرنگاران به دليل بيشتر شدن رسانه ها پررنگ تر شده بود. آقاي هاشمي خيلي دقيق بودند بخصوص در بازديدها.
در سفري به کرمان از نمايشگاه توانمندي هاي استان بازديد کردند که قرار بود يک ساعت زمان صرف اين بازديد شود. ما ساعت 8رفتيم ، اما تا ساعت 12شب بازديد ادامه داشت و همه از حال رفته بودند و ما رفتيم گفتيم آقا همه خسته شده اند. تمام کنيد و ايشان گفتند شما مي خواهيد برويد، برويد من هستم.
من در تمام اين 8سال هرگز نديدم خستگي در وجود ايشان معني داشته باشد. به ياد دارم يک خبرنگار خارجي از ايشان پرسيد رمز موفقيت شما در چيست و ايشان پاسخ دادند من تنها با يک ربع و حداکثر نيم ساعت خواب نيمروزي هرگز خستگي را به خود راه نداده ام.
ايشان در هر شرايطي در نيمروز ابايشان را زير سرشان مي گذاشتند و يک ربع و حداکثر نيم ساعت مي خوابيدند. حافظه عجيبي در آمار و ارقام داشتند و هميشه در بازديدها مچ مي گرفتند و بسادگي از گزارش هاي مقامات نمي گذشتند. آقاي هاشمي با وجود اين که بعضي بيان مي کنند بسيار بسيار رووف است ، در تمام اين مدت حتي يک بار نديدم عصباني شود و شايد بتوانم بگويم که رافت ايشان آنقدر زياد بود که گاهي به نقطه ضعف تبديل مي شد.
از دوره رياست جمهوري آقاي خاتمي بگوييد.
اين دوران عجيب و غريب بود. آقاي خاتمي با مشي خود توانستند بسياري از کساني را که از انقلاب رميده بودند به آغوش انقلاب بازگردانند. رسانه ها رشد جهشي داشتند. قريب سي چهل رسانه داشتيم.
در سفرهاي خارجي هميشه جرياني ملموس وجود داشت که بر آن بود ايشان را در موضع اپوزيسيون نظام معرفي کند، اما آقاي خاتمي در همه مصاحبه هايش جانانه پايبندي خود بر اصول را به اثبات مي رساند.
آقاي خاتمي در دفاع از ولايت هيچ گاه کوتاه نيامد.آقاي خاتمي در مواجهه با خبرنگاران روحيه عجيبي داشت. به خاطر دارم که گاهي به من مي گفتند امروز اصلا حاضر نيستم مصاحبه کنم و ما هم مي آمديم به خبرنگاران مي گفتيم ، اما وقتي به محوطه يعني محل حضور خبرنگاران مي آمدند، يک ساعت و بلکه بيشتر با خبرنگاران مصاحبه مي کردند.
سفر فرانسوي آقاي خاتمي حاضر بود در اين زمينه توضيح دهيد.
خوب يک بخش اين سفر مربوط به ضيافت شام بود که آقاي خاتمي با رسم اين ضيافت که سرو شدن شراب بود مخالفت کرد و آنها اين ضيافت را تبديل به عصرانه کردند و اين فرانسوي ها بودند که مي خواستند به هر حال اين برنامه با چنين تغييري انجام شود.
اما اتفاق جالبتر اين سفر از قضا مربوط به علاقه عجيب آقاي خاتمي به خبرنگاران است. در کاخ اليزه وقتي شيراک آمد آقاي خاتمي را همراهي کند، در نزديکي ماشين ، خبرنگاران آقاي خاتمي را مخاطب قرار دادند و رئيس جمهور ما با آن اخلاق حسنه اي که داشت ايستاد تا به سوالات خبرنگاران پاسخ دهد و اين توقف شايد بيش از 30دقيقه طول کشيد و در اين شرايط شيراک تمام اين مدت را در کنار آقاي خاتمي ايستاد که اين اقدام او با پروتکل همخوان نبود و علاوه بر اين شيراک تا نزديکي ماشين ، آقاي خاتمي را مشايعت کرد که اين اقدام او هم همخوان با پروتکل نبود.
در سفر اول آقاي خاتمي به نيويورک هم عجيب مقامات غربي غيرغربي مجذوب ايشان بودند. از ياد نمي برم که بارها ديدم کلينتون و آلبرايت در راهروهاي سازمان ملل هر ايراني را که مي ديدند با او احوالپرسي مي کردند تا زمينه براي دست دادن کلينتون با آقاي خاتمي فراهم آيد.
يعني محل حضور خبرنگاران مي آمدند، يک ساعت و بلکه بيشتر با خبرنگاران مصاحبه مي کردند.
سفر فرانسوي آقاي خاتمي حاضر بود در اين زمينه توضيح دهيد.
خوب يک بخش اين سفر مربوط به ضيافت شام بود که آقاي خاتمي با رسم اين ضيافت که سرو شدن شراب بود مخالفت کرد و آنها اين ضيافت را تبديل به عصرانه کردند و اين فرانسوي ها بودند که مي خواستند به هر حال اين برنامه با چنين تغييري انجام شود.
اما اتفاق جالبتر اين سفر از قضا مربوط به علاقه عجيب آقاي خاتمي به خبرنگاران است. در کاخ اليزه وقتي شيراک آمد آقاي خاتمي را همراهي کند، در نزديکي ماشين ، خبرنگاران آقاي خاتمي را مخاطب قرار دادند و رئيس جمهور ما با آن اخلاق حسنه اي که داشت ايستاد تا به سوالات خبرنگاران پاسخ دهد و اين توقف شايد بيش از 30دقيقه طول کشيد و در اين شرايط شيراک تمام اين مدت را در کنار آقاي خاتمي ايستاد که اين اقدام او با پروتکل همخوان نبود و علاوه بر اين شيراک تا نزديکي ماشين ، آقاي خاتمي را مشايعت کرد که اين اقدام او هم همخوان با پروتکل نبود.
در سفر اول آقاي خاتمي به نيويورک هم عجيب مقامات غربي غيرغربي مجذوب ايشان بودند. از ياد نمي برم که بارها ديدم کلينتون و آلبرايت در راهروهاي سازمان ملل هر ايراني را که مي ديدند با او احوالپرسي مي کردند تا زمينه براي دست دادن کلينتون با آقاي خاتمي فراهم آيد.
ماخذ جام جم
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 11:5 توسط حسام مقدس
|